سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شهریور 89 - داستان های دم بریده !
   1   2      >

هویت گمشده

ارسال شده توسط آفتاب مهتاب در 13/6/89:: 3:41 عصر
از اینکه گفته بود خانه دارم از دست خودش عصبانی بود،پیش دوست قدیمیش تحقیر شده بود.آخه او شاغل بود و خیلی از خودش تعریف میکرد.       چند روز بعد...
کیه؟
در را که باز کرد دوستش را دید با دستکش و روپوش زرد و صدای زنگ ماشین بازیافت که به گوشش می رسید.

نا شناخته ترین تاریخ

ارسال شده توسط مهمان در 13/6/89:: 11:18 صبح

نان و خرما را گذاشتی و رفتی و کودک که منتظر آمدنت بود آن را برداشت.
برق شادی در چشمانش دیده می شد.این کار هرشب تو بود اما هیچ کس تو را نشناخت.


شب مهتاب

ارسال شده توسط حدیث بیداری در 11/6/89:: 11:32 صبح
چه طوری بگم! یه اتوبان بزرگ دو طرفه رو در نظر بگیر  که توش راهپیمایی باشه.
آدمای توش هم  با هر شکل و شمایلی که فکرشو بکنی،
 این طرف کشون کشون کوله بار سنگینی به زحمت با خودشون می کشیدن و از اون طرف سبکبار و فارغ بیرون میومدن.
خوش به حالشون حتما عفو عمومی شبهای قدر بهشون خورده بود...   

بدحسابی

ارسال شده توسط حدیث بیداری در 6/6/89:: 5:46 عصر
دنیا زنگ تفریح است
 ساعت بعد حساب داریم!

کلاهبرداری

ارسال شده توسط رابطه در 6/6/89:: 5:13 عصر

سرم کلاه گذاشت اول شدم !
الف


   1   2      >



بازدید امروز: 1 ، بازدید دیروز: 1 ، کل بازدیدها: 2938
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ