ارسال شده توسط آفتاب مهتاب در 13/6/89:: 3:41 عصر
از اینکه گفته بود خانه دارم از دست خودش عصبانی بود،پیش دوست قدیمیش تحقیر شده بود.آخه او شاغل بود و خیلی از خودش تعریف میکرد. چند روز بعد...
کیه؟
در را که باز کرد دوستش را دید با دستکش و روپوش زرد و صدای زنگ ماشین بازیافت که به گوشش می رسید.
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط مهمان در 13/6/89:: 11:18 صبح
نان و خرما را گذاشتی و رفتی و کودک که منتظر آمدنت بود آن را برداشت.
برق شادی در چشمانش دیده می شد.این کار هرشب تو بود اما هیچ کس تو را نشناخت.
کلمات کلیدی : خرما، مولا، علی، مظلوم
ارسال شده توسط حدیث بیداری در 11/6/89:: 11:32 صبح
چه طوری بگم! یه اتوبان بزرگ دو طرفه رو در نظر بگیر که توش راهپیمایی باشه.
آدمای توش هم با هر شکل و شمایلی که فکرشو بکنی،
این طرف کشون کشون کوله بار سنگینی به زحمت با خودشون می کشیدن و از اون طرف سبکبار و فارغ بیرون میومدن.
خوش به حالشون حتما عفو عمومی شبهای قدر بهشون خورده بود...
ارسال شده توسط حدیث بیداری در 6/6/89:: 5:46 عصر
دنیا زنگ تفریح است
ساعت بعد حساب داریم!
ارسال شده توسط رابطه در 6/6/89:: 5:13 عصر
سرم کلاه گذاشت اول شدم !
الف
کلمات کلیدی :