ارسال شده توسط آفتاب مهتاب در 5/7/89:: 9:38 عصر
خورده شکسته ها را با چشم گریان خواست دور بریزه, ناگهان ندایی آمد,صبر کن که من خریدار دل شکسته ام.
کلمات کلیدی :
ارسال شده توسط حدیث بیداری در 23/6/89:: 1:40 عصر
چشماشو بسته بود و هر چی از دهنش در اومد با بی رحمی تمام نثار مادرش کرد.
چه می دانست که فردا زیر تابوت مادر اشک حسرت ریختن سودی ندارد.
کلمات کلیدی : اشک، حسرت، سود
ارسال شده توسط رابطه در 31/5/89:: 5:32 صبح
در شلوغی خیابان به روبرو نگاه کردم چهره های بزک کرده دیدم سر به زیر افکندم با پاهای لخت رو برو شدم به ناچار سر به آسمان بلند کردم هرچه باشد در چاله افتادن بهتر از در چاه افتادن است.
ارسال شده توسط حدیث بیداری در 30/5/89:: 1:3 صبح
باورم نمیشه این قدر بزرگ شده باشی آخرین بار که یادمه یه دروغ کوچولو بودی!!!
کلمات کلیدی : مینیمال، دم بریده
ارسال شده توسط دها در 30/5/89:: 12:52 صبح
در تمام این سالها درس خوانده بود و کار کرده بود تا فقط مادر ، نباشد؛ حالا می کوشید و التماس میکرد که مادر باشد اما خانه اش جای سالمندان بود.
کلمات کلیدی :