سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دها - داستان های دم بریده !

بر باد رفته

ارسال شده توسط دها در 30/5/89:: 12:52 صبح
در تمام این سالها درس خوانده بود و کار کرده بود تا فقط مادر ، نباشد؛ حالا می کوشید و التماس میکرد که مادر باشد اما خانه اش جای سالمندان بود.

بچگی

ارسال شده توسط دها در 27/5/89:: 3:5 صبح

بچه که بودم هیچ دلیلی نداشتم که کلاغه به خونه ش نرسه ، حالا میفهمم چقدر بچه بودم.


آغازیه

ارسال شده توسط دها در 27/5/89:: 2:42 صبح

به نام خدا


چند نفریم که داستانهای دم بریدمونو اینجا می نویسیم.
می دونید که ایرانی جماعت ، کلا انتقاد ناپذیره! ولی سعی میکنیم بپذیریم پس انتقادتون رو ازمون دریغ نکنید.


الهی به امید خودت





بازدید امروز: 5 ، بازدید دیروز: 1 ، کل بازدیدها: 2942
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ