نا شناخته ترین تاریخ
ارسال شده توسط مهمان در 13/6/89:: 11:18 صبحنان و خرما را گذاشتی و رفتی و کودک که منتظر آمدنت بود آن را برداشت.
برق شادی در چشمانش دیده می شد.این کار هرشب تو بود اما هیچ کس تو را نشناخت.
نان و خرما را گذاشتی و رفتی و کودک که منتظر آمدنت بود آن را برداشت.
برق شادی در چشمانش دیده می شد.این کار هرشب تو بود اما هیچ کس تو را نشناخت.